احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

75

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

چشمى كه از نظاره ، جهانى به تنگ داشت * اكنون نمىدهد نگه يار را جواب مىديد هر يكى به دل شب خيال روز * از ضعف ، اين زمان نتوانند ديد خواب از تابش شرار كنون مضطرب شود * مژگان من كه شانه زدى زلف آفتاب چندين لعاب نيست به مژگان من عجب * بهدانه‌ام 3460945 خ 0 2 خ ز مردم چشمست اندر آب كردند طفره مردم چشمم ز تاب درد * وز كودكى به شَيْب رسيدند بىشباب چسبيده است رشتهء نظارهء مرا * دردى كه از كشاكش آن بگسلد طناب از بسكه لب به ناله فرو بست غيرتم * شد كاسهء سرم ز فغان كاسهء رباب از ضعف ، كار سونش 6360945 خ 0 3 خ الماس مىكند * در چشم من شكستگى رنگ ماهتاب در فصل دى كه موج هوا بال بسته است * در پيش چشم من طيران مىكند ذباب هر بيضه‌اى كه درد درين آشيانه كرد * شد هر يكى به طالع من بچهء غراب پاداش خيره چشمى من هست اين رمد * بشنو كه نكته‌اى است درين باب بس صواب ابناى دهر را همگى تنگ چشم ديد * زان در ميانه چشم مرا كرد انتخاب هر چند لطف دوست بود درد بنده ليك * خواهم شفا ز مرقد فرزند بو تراب شاهنشه ولايت ايمان ابو الحسن * كز فيض اوست گوهر ايمان ما خوشاب فرماندهى كه پنجهء فالج به حكم او * بيرون كند ز آينه جوهر چو موز آب نايب مناب موسى كاظم به نصّ حق * هشتم امام خلق به دستور جدّ و باب سلطان جن و انس كه اين مطلع بلند * طالع به مدح او شده تا مقطع كتاب * * * زوّار آستان تو از شيخ تا به شاب * تقصير اگر كنند به طاعت شود حساب پيوسته بحر لطف تو در جزر و مد بود * جزرش برد معاصى و مدش دهد ثواب آن را كه مدفن است به خاك درت يقين * ايام شيب را شمرد خوشتر از شباب آن را كه ذرّه‌اى ز هواى تو در دل است * بر فرقش آفتاب قيامت شود سحاب ماتم كه با تناهى 7360945 خ 0 4 خ ابعاد چون زده است * گردون سراى قدر ترا در جهان طناب قنديل قبهء تو بود كيلها كز آن * فيض نهان دهند به زوّار كامياب